غزل شمارهٔ 2886
Toggle stanza 1اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
11
اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی
22
اندک اندک به جنون راه بری از دم من
برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
33
کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز
تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
44
به خیالی به من آیی به خیالی بروی
این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
55
به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است
بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
66
پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود
پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی
77
بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو
بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی
88
باش شبها بر من تا به سحر تا که شبی
مه برآید برهی از ره و همراه غوی
99
همه کس بیند رخساره مه را از دور
خنک آن کس که برد از بغل مه گروی
1010
مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد
که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی
1111
چون ببیند که سر خویش نمیگیرد او
گوید او را که حریفی و ظریفی و روی
1212
من توام ور تو نیم یار شب و روز توام
پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی
1313
چه شود گر من و تو بیمن و تو جمع شویم
فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی
زمین

