غزل شمارهٔ 1485
شاعر: رومی
Toggle stanza 1صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
11
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
22
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
33
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
44
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهست
شاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم
55
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
66
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
77
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
88
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست
ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
99
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
1010
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
1111
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم

