غزل شمارهٔ 1102
Toggle stanza 1عشق را با گفت و با ایما چه کار
11
عشق را با گفت و با ایما چه کار
روح را با صورت اسما چه کار
22
عاشقان گویاند در چوگان یار
گوی را با دست و یا با پا چه کار
33
هر کجا چوگانش راند میرود
گوی را با پست و با بالا چه کار
44
آینهست و مظهر روی بتان
با نکوسیماش و بدسیما چه کار
55
سوسمار از آب خوردن فارغست
مر ورا با چشمه و سقا چه کار
66
آن خیالی که ضمیر اوطان اوست
پاش را با مسکن و با جا چه کار
77
عیسیی که برگذشت او از اثیر
با غم سرماش و یا گرما چه کار
88
ای رسایل کشته با نادی غیب
رو تو را با گفت و با غوغا چه کار

