غزل شمارهٔ 76
شاعر: رومی
Toggle stanza 1آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
11
آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
22
چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم
ای دور قمر بنگر دور قمر ما را
33
کو رستم دستان تا دستان بنماییمش
کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
44
تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او
لقمه نتوان کردن کان شکر ما را
55
ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد
زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
66
چون بینمکی نتوان خوردن جگر بریان
میزن به نمک هر دم بریان جگر ما را
77
بی پای طواف آریم بیسر به سجود آییم
چون بیسر و پا کرد او این پا و سر ما را
88
بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی
کو مست الست آمد بشکست در ما را
99
چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش
صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را
1010
در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد
نوری که ملک سازد جسم بشر ما را
1111
تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد
زیرا که همیداند ضعف نظر ما را
1212
فرمود که نور من ماننده مصباح است
مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را
1313
خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این
خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را
زمین

