غزل شمارهٔ 1484
شاعر: رومی
Toggle stanza 1بشکن قدح باده که امروز چنانیم
11
بشکن قدح باده که امروز چنانیم
کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم
22
گر باده فنا گشت فنا باده ما بس
ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم
33
باده ز فنا دارد آن چیز که دارد
گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم
44
از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز
کاین چیز نه پردهست نه ما پرده درانیم
55
با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم
با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم
66
گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است
کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم
77
این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست
زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم
88
گفتی که جدا ماندهای از بر معشوق
ما در بر معشوق ز انده در امانیم
99
معشوق درختی است که ما از بر اوییم
از ما بر او دور شود هیچ نمانیم
1010
چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم
چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم
1111
شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش
ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم
1212
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم
ما پیله عشقیم که بیبرگ جهانیم
1313
ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم
آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
1414
بستیم دهان خود و باقی غزل را
آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم
زمین

