غزل شمارهٔ 703
Toggle stanza 1آن کس که ز جان خود نترسد
11
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
22
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
33
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
44
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
55
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
66
چون کوه احد دلی بباید
تا او ز جز احد نترسد
77
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
88
هر جای که هست گنج گنجست
کشته احد از لحد نترسد
99
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
1010
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
1111
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
1212
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
1313
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
1414
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
1515
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
1616
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد
1717
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
1818
زنهار به سر برو بدان ره
کان جا دلت از رصد نترسد
1919
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
2020
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
2121
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
2222
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
2323
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
2424
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
2525
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد

