غزل شمارهٔ 2141
شاعر: رومی
Toggle stanza 1ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
11
ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او
22
چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او
چیست مراد دل ما دولت پاینده او
33
چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او
رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او
44
چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو
چون سوی درویش رود برق زند ژنده او
55
هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او
هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او
66
ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند
فخر جهان راست که او هست خداونده او
77
ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او
ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او
88
عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما
صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او
99
گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر
خوش مگسی را که توی مانع و راننده او
1010
نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او
دام بود دانه او مرده بود زنده او
1111
بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را
در دو هزاران نبود یک کس داننده او

