غزل شمارهٔ 565
Toggle stanza 1اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
11
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
که نی عاشق نمییابد که نی دلخسته کم دارد
22
مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد
بدان در پیش خورشیدش همیدارم که نم دارد
33
چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او
خلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم دارد
44
اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم
کهاسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد
55
مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم
چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد
66
غمش در دل چو گنجوری دلم نور علی نوری
مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد
77
چو خورشیدست یار من نمیگردد به جز تنها
سپهسالار مه باشد کز استاره حشم دارد
88
مسلمان نیستم گبرم اگر ماندهست یک صبرم
چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد
99
ز درد او دهانتلخ است هر دریا که میبینی
ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد
1010
به دورانها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق
بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد
1111
خنک جانی که از خوابش به مالشها برانگیزد
بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد
1212
طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش
طبیبان را نمیشاید که عاقل متهم دارد
1313
اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری
کسی برخورد از استا که او را محترم دارد
1414
خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا
که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد
بنای خانهٔ زنجیر ما چون موج نم دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 995
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد
سفالین کوس درویشان ز بس خشک است نم دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 996
گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام کم دارد
عقاید آنچه دارد خدمت دیر و حرم دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 997
مگو این نسخه طور معنیی یک دستکم دارد
تو خارج نغمهای ساز سخن صد زیر و بم دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 998
هوسپیمایی جاهت خمارآلود غم دارد
رعونت گر نخواهی نقش پا هم جامجم دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 999
مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارد
دل خرسند هر کس دارد از دنیا چه غم دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2920

