غزل شمارهٔ 2791
Toggle stanza 1هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
11
هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی
22
گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی
نقش بند جان آتش رنگ او با ماستی
33
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را
این زمین خاک همچون آسمان درواستی
44
در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی
ذره ذره در طریقش باپر و باپاستی
55
دیده نامحرمان گردیده بودی عشق را
خود طناب خیمههای جمله بر دریاستی
66
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان
بر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی
77
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا
گرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی
88
خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از او
جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
99
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب
گر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی
زمین

