غزل شمارهٔ 2066
Toggle stanza 1باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
11
باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من
22
سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق
زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من
33
عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد
لیلی و مجنون من ویسه و رامین من
44
در حسد افتادهایم دل به جفا دادهایم
جنگ که میافکند یار سخنچین من
55
او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا
تازه کند دم به دم کین تو و کین من
66
گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ
در کُشش همدگر از پی آیین من
77
یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان
آه که مینشنود یارب و آمین من
88
گوید تو کار خویش میکن و من کار خویش
این بُدهست از ازل یاسه پیشین من
99
کار من آن کت زنم کار تو افغان گری
عید منم طبل تو سخره تکوین من
1010
بنده این زاریم عاشق بیماریم
کاو نرود آن زمان از سر بالین من
1111
راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ
گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من
1212
درگذر از تنگ من ای من من ننگ من
دیده شدی آن من گر نبدی این من
1313
بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو
نقد عجب میبرد دزد ز خرجین من

