غزل شمارهٔ 817
شاعر: رومی
Toggle stanza 1چون مرا جمعی خریدار آمدند
11
چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
22
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
33
همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
44
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
55
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
66
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
77
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
88
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
99
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
1010
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
1111
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
1212
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند
زمین

