غزل شمارهٔ 2611
Toggle stanza 1جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
11
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
من دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی
22
بر خیمهٔ این گردون تو دوش قنق بودی
مه سجده همیکردت ای ایبک خرگاهی
33
خورشید ز تو گشته صاحبکُله گردون
وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی
44
کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن
وین قسمت چون آمد؟ تو یوسف و من چاهی!
55
هر چند که این جوشم از آتش تو باشد
من بندهٔ آن خلعت گر رانی و گر خواهی
66
این دانش من گشته بر دانش تو پرده
فریاد من مسکین از دانش و آگاهی
77
گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش
وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی
88
شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی
کی شب بودش در پی یا زحمت بیگاهی
زمین

