غزل شمارهٔ 94
شاعر: رومی
Toggle stanza 1زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
11
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
22
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایا
33
یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست
که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
44
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
55
تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی
ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا
66
نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو
که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
77
نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد
دم ناییست که بیننده و داناست خدایا
88
که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان
چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا
99
ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی
چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا
1010
از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت
که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا
1111
ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
1212
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
1313
بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک
مگر هر در دریای تو گویاست خدایا
1414
خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی
نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
1515
ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده
سراسیمه و آشفته سوداست خدایا
زمین

