غزل شمارهٔ 1841
Toggle stanza 1تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان من
11
تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشتهام ای قمر چو جان من
22
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
33
بندهام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
44
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
55
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
66
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
77
من چو که بینشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
88
شاد شده زمانها از عجب زمانهای
صاف شده مکانها زان مه بیمکان من
99
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر چه ز خوی نازکت سوخته گشت جان من
سوی تو می کشد هنوز این دل ناتوان من
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1547
تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1830
چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1842

