غزل شمارهٔ 1300
Toggle stanza 1عیسی روح گرسنهست چو زاغ
11
عیسی روح گرسنهست چو زاغ
خر او میکند ز کنجد کاغ
22
چونک خر خورد جمله کنجد را
از چه روغن کشیم بهر چراغ
33
چونک خورشید سوی عقرب رفت
شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ
44
آفتابا رجوع کن به محل
بر جبین خزان و دی نه داغ
55
آفتابا تو در حمل جانی
از تو سرسبز خاک و خندان باغ
66
آفتابا چو بشکنی دل دی
از تو گردد بهار گرم دماغ
77
آفتابا زکات نور تو است
آنچ این آفتاب کرد ابلاغ
88
صد هزار آفتاب دید احمد
چون تو را دیده بود او مازاغ
99
زان نگشت او بگرد پایه حوض
کو ز بحر حیات دید اسباغ
1010
آفتابت از آن همیخوانم
که عبارت ز تست تنگ مساغ
1111
مژده تو چو درفکند بهار
باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ
1212
کرده مستان باغ اشکوفه
کرده سیران خاک استفراغ
1313
حله بافان غیب میبافند
حلهها و پدید نیست پناغ
1414
کی گذارد خدا تو را فارغ
چون خدا را ز کار نیست فراغ
1515
صد هزاران بنا و یک بنا
رنگ جامه هزار و یک صباغ
1616
نغزها را مزاج او مایه
پوستها را علاج او دباغ
1717
لعلها را درخش او صیقل
سیم و زر را کفایتش صواغ
1818
بلبلان ضمیر خود دگرند
نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ
1919
بس که همراز بلبلان نبود
آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ

