غزل شمارهٔ 2114
شاعر: رومی
Toggle stanza 1بانگ برآمد ز دل و جان من
11
بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
22
سجده گه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
33
خسته و بستهست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
44
دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
55
دل بنمودم که ببین خون شدهست
دید و بخندید دلستان من
66
گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من
77
گفتم قربان کیم یار گفت
آن منی آن منی آن من
88
صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیده گریان من
99
جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمه حیوان من
1010
نک اثر آب حیاتش نگر
در بن هر سی و دو دندان من
1111
آب حیات است روانه ز جوش
تازه بدو سدره ایمان من
1212
بنده این آبم و این میراب
بنده تر از من دل حیران من
1313
بس کن گستاخ مرو هین خموش
پیش شهنشاه نهان دان من
زمین

