Toggle stanza 1
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
1
چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
جز پادشه بی‌چون قدر تو کجا داند
2
عالم ز تو پرنور‌ست ای دلبر دور از تو
حق تو زمین داند یا چرخ سما داند
3
این پرده نیلی را بادی‌ست که جنباند
این باد هوایی نی بادی که خدا داند
4
خرقه غم و شادی را دانی که که می‌دوزد
وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند
5
اندر دل آیینه دانی که چه می‌تابد
داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند
6
شقه علم عالم هر چند که می‌رقصد
چشم تو علم بیند جان تو هوا داند
7
وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره‌ست
جز حضرت الاالله باقی همه لا داند
8
شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد
بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور