غزل شمارهٔ 890
شاعر: رومی
Toggle stanza 1صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
11
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
22
واسطهها را برید دید به خود خویش را
آنچ زبانی نگفت بیسر و گوشی شنید
33
پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود
لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید
44
فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق
باز کند قفل را فقر مبارک کلید
55
کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک
فقر زده خیمهای زان سوی پاک و پلید
66
جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر
فقر چو شیخ الشیوخ جمله دلها مرید
77
چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید
گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید
من نرسیدم بدو، کام به جانم رسید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 805
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نسبت آدم برید
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 140
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
واقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 374
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
جمله ارواحنا تغمس فیما ترید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1012
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
ای خنک آن را که او روی شما را ندید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 889
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
صورت بستان نهان بوی گلستان بدید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 894

