غزل شمارهٔ 2174
شاعر: رومی
Toggle stanza 1ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
11
ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو
22
بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان
ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو
33
دادهست ز کان تو لعل تو نشانیها
آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو
44
بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو
بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو
55
ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی
جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو
66
ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت
از بهر گشاد ما در بند قبایی تو
77
از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم
وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو
88
هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو
در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو
99
شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی
نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

