غزل شمارهٔ 2883
Toggle stanza 1چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
11
چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
درکشی روی و مرا روی به محراب کنی
22
آب را در دهنم تلختر از زهر کنی
زهرهام را ببری در غم خود آب کنی
33
سوی حج رانی و در بادیهام قطع کنی
اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
44
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی
گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
55
چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی
چون سوی دام روم دست به مضراب کنی
66
باادب باشم گویی که برو مست نهای
بی ادب گردم تو قصهٔ آداب کنی
77
گر بباری تو چو باران کرم بر بامم
هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
88
گهِ عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی
گهِ صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
99
گر قصبوار نپیچم دل خود در غم تو
چون قصبپیچ مرا هالک مهتاب کنی
1010
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
1111
باز جان صید کنی چنگل او درشکنی
تن شود کلب معلم تش بیناب کنی
1212
زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد
لقب زرگر ما را همه قَلّاب کنی
1313
من که باشم که به درگاه تو صبح صادق
هست لرزان که مباداش که کذاب کنی
1414
همه را نفی کنی بازدهی صد چندان
دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
1515
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید
بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
1616
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت
گوییاش پس تو چرا فتح چنین باب کنی

