غزل شمارهٔ 1611
شاعر: رومی
Toggle stanza 1مکن ای دوست غریبم، سر سودای تو دارم
11
مکن ای دوست غریبم، سر سودای تو دارم
من و بالای مناره، که تمنّای تو دارم
22
ز تو سرمست و خمارم، خبر از خویش ندارم
سر خود نیز نخارم، که تقاضای تو دارم
33
دل من روشن و مُقبِل ز چه شد؟ با تو بگویم
که در این آینهٔ دل رخ زیبای تو دارم
44
مکن ای دوست ملامت، بنگر روز قیامت
همه موجم، همه جوشم، دُرِّ دریای تو دارم
55
مشنو قول طبیبان که شِکر زاید صَفرا
به شِکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم
66
هله، ای گنبدِ گردون، بشنو قصّهام اکنون
که چو تو همره ماهم، بَر و پهنای تو دارم
77
برِ دربان تو آیم، ندهد راه و بِراند
خبرش نیست که پنهان، چه تماشای تو دارم!
88
ز درم راه نباشد، ز سر بام و دریچه
سَتَر الله عَلَینٰا چه عَلالای تو دارم!
99
هله، دربانِ عوانخو، مدهم راه و سقط گو
چو دفم میزن بر رو، دف و سُرنای تو دارم
1010
چو دف از سیلیِ مطرب هنرم بیش نماید
بزن و تجربه میکن همه هیهای تو دارم
1111
هله،زین پس نخروشم، نکنم فتنه نجوشم
به دلم حکم کی دارد؟! دل گویای تو دارم

