غزل شمارهٔ 1430
شاعر: رومی
Toggle stanza 1نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
11
نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
22
اگر چه روغن بادام از بادام می زاید
همیگوید که جان داند که من بیش از شجر باشم
33
به ظاهربین همیگوید چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
44
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همیلرزم
زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
55
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
66
در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم
گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم
77
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
88
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همیخواهد
وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
99
مرا گردون همیگوید که چون مه بر سرت دارم
بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم
1010
اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد
حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم
1111
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد من بیدل دگر باشم
1212
بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم
مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم
1313
در آن محوی که شمس الدین تبریزیم پالاید
ملک را بال می ریزد من آن جا چون بشر باشم

