غزل شمارهٔ 1358

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ل

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 9

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
1
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هر چه خواهی می‌کن ولی ز ما مسکل
2
تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز
چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل
3
بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود
چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
4
همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس
کجا روند ز تو چونک بسته است سبل
5
جواب داد که خود را دهل شناس و مباش
گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل
6
نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان
که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل
7
دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است
چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل
8
چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل
ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل
9
تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست
که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل
10
از این غم ار چه ترش روست مژده‌ها بشنو
که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل
11
ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله
مسافر امل تو رسید تا آمل
12
دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق
شهی رسید کز او طوق می شود هر غل
13
حطام داد از این جیفه دایه تبدیل
در آفتاب فکنده‌ست ظل حق غلغل
14
از این همه بگذر بی‌گه آمدست حبیب
شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل
15
چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش
از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل
16
تو بلبل چمنی لیک می توانی شد
به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل
17
خدای را بنگر در سیاست عالم
عقول را بنگر در صناعت انمل
18
چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی
چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل
19
ز حرف بگذر و چون آب نقش‌ها مپذیر
که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نسیم جان شنوم گوییا ز عالم دل

گشاده اند دری در حریم این منزل

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14

به هشتصد و نود و پنج در شب شنبه

که بود سلخ مه فوت احمد مرسل

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17 - تاریخ دیگر

حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل

اما رایت الی الرب کیف مد الظل

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 559

صباح جمعه بُد و سادس ربیع نخست

که از دلم رخ آن ماهروی شد زائل

حافظاشعار منتسبشمارهٔ 61

به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان

که قائمست مقامش نتیجهٔ قابل

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 162

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل

به صورتی ندهد صورتیست لایعقل

سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 34 - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.

بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

سعدیگلستانباب چهارم در فواید خاموشیحکایت شمارهٔ 13

ز هند و مکه ام آورده بر در تو امل

در تو کعبه ثانی و قبله اول

نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 24 - این قصیده ایضا بعد از معاودت مکه معظمه در احمدآباد گجرات در مدح نورنگ خان گفته شده

پیام کرد مرا بامداد بحر عسل

که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1357

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور