غزل شمارهٔ 443
Toggle stanza 1از دل به دل برادر گویند روزنیست
11
از دل به دل برادر گویند روزنیست
روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنیست
22
هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر
گر فاضل زمانه بود گول و کودنیست
33
زان روزنه نظر کن در خانهٔ جلیس
بنگر که ظلمت است در او یا که روشنیست
44
گر روشن است و بر تو زند برق روشنش
میدان که کان لعل و عقیق است و معدنیست
55
پهلوی او نشین که امیر است و پهلوان
گل در رهش بکار که سروی و سوسنیست
66
در گردنش درآر دو دست و کنار گیر
برخور از آن کنار که مرفوع گردنیست
77
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر
کان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
88
خواهم که شرح گویم میلرزد این دلم
زیرا غریب و نادر و بیما و بیمنیست
99
آن جا که او نباشد این جان و این بدن
از همدگر رمیده چو آبی و روغنیست
1010
خواهی بلرز و خواه ملرز اینْت گفتنیست
گر بر لب و دهانم خود بند آهنیست
1111
آهن شکافتن بر داوود عشق چیست؟
خامش که شاه عشق عجایب تهمتنیست

