غزل شمارهٔ 77
Toggle stanza 1آب حیوان باید مر روح فزایی را
11
آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
22
ویرانهی آب و گل چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید پروازِ همایی را ؟
33
صد چشم شود حیران در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو هر کورِ عصایی را
44
گر نقدِ درستی تو، چون مست و قراضهستی ؟
آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را ؟
55
دلتنگ همیدانند کان جای که انصافست
صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
66
دل نیست کم از آهن آهن نه که میداند
آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
77
عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی
عقلی بنمی باید بیعهد و وفایی را
88
خورشید حقایقها شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را

