غزل شمارهٔ 2181
شاعر: رومی
Toggle stanza 1دل و جان را طربگاه و مقام او
11
دل و جان را طربگاه و مقام او
شراب خم بیچون را قوام او
22
همه عالم دهان خشکند و تشنه
غذای جمله را داده تمام او
33
غذاها هم غذا جویند از وی
که گندم را دهد آب از غمام او
44
عدم چون اژدهای فتنه جویان
ببسته فتنه را حلق و مسام او
55
سزای صد عتاب و صد عذابیم
کشیده از سزای ما لگام او
66
ز حلم او جهان گستاخ گشته
که گویی ما شهانیم و غلام او
77
برای مغز مخموران عشقش
بجوشیده به دست خود مدام او
88
کشیده گوش هشیاران به مستی
زهی اقبال و بخت مستدام او
99
پیمبر را چو پرده کرده در پیش
پس آن پرده میگوید پیام او
1010
نکرده بندگان او را سلامی
بر ایشان کرده از اول سلام او
1111
چه باشد گر شبی را زنده داری
به عشق او که آرد صبح و شام او
1212
وگر خامیکنی غافل بخسپی
بنگذارد تو را ای دوست خام او
1313
ز خردی تا کنون بس جا بخفتی
کشانیدت ز پستی تا به بام او
1414
ز خاکی تا به چالاکی کشیدت
بدادت دانش و ناموس و نام او
1515
مقامات نوت خواهد نمودن
که تا خاصت کند ز انعام عام او
1616
به خردی هم ز مکتب میجهیدی
چه نرمت کرد و پابرجا و رام او
1717
به خاکی و نباتی و به نطفه
ستیزیدی درآوردت به دام او
1818
ز چندین ره به مهمانیت آورد
نیاوردت برای انتقام او
1919
به وقت درد میدانی که او او است
به خاکی میدهد اویی به وام او
2020
همه اویان چو خاشاکی نمایند
چو بوی خود فرستد در مشام او
2121
سخنها بانگ زنبوران نماید
چو اندر گوش ما گوید کلام او
2222
نماید چرخ بیت العنکبوتی
چو بنماید مقام بیمقام او
2323
همه عالم گرفتهست آفتابی
زهی کوری که میگوید کدام او
2424
چو درماند نگوید او جز او را
چو بجهد هر خسی را کرده نام او
2525
شکنجه بایدش زیرا که دزد است
مقر ناید به نرمیو به کام او
2626
تو باری دزد خود را سیخ میزن
چو میدانی که دزدیدهست جام او
2727
به یاریهای شمس الدین تبریز
شود بس مستخف و مستهام او
2828
خمش از پارسی تازی بگویم
فؤاد ما تسلیه المدام

