غزل شمارهٔ 1237
Toggle stanza 1شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
11
شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
به خون دل برآید کار درویش
22
یقین میدان مجیب و مستجابست
دعای سوخته درویش دل ریش
33
چو آن سلطان بیچون را بدیدی
غنی گشتی رهیدی از کم و بیش
44
چو اسماعیل قربان شو در این عشق
ولی را بنده شو گر نیستی میش
55
چو پختی در هوای شمس تبریز
از این خامان بیهوده میندیش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به کین دشمنان باطل میندیش
که این حیفست ظاهر بر تن خویش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 48
یاد دارم که در ایام طُفولیّت مُتَعَبِّد بودمی و شبخیز و مُوْلَعِ زهد و پرهیز.
شبی در خدمتِ پدر، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گردِ ما خفته.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 7
در انجیل آمده است که ای فرزند آدم! گر توانگری دهمت، مشتغل شوی به مال از من و گر درویش کنمت، تنگدل نشینی. پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی؟
گه اندر نعمتی مغرور و غافل
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 88

