غزل شمارهٔ 2152
شاعر: رومی
Toggle stanza 1سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
11
سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
دوش چه خوردهای دلا راست بگو به جان تو
22
فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو
باطرب است جام تو بانمک است نان تو
33
مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی
چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو
44
بوی کباب میزند از دل پرفغان من
بوی شراب میزند از دم و از فغان تو
55
بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا
یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو
66
خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد
چون بنمود ذرهای خوبی بیکران تو
77
بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس
بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو
88
هر نفسی بگوییام عقل تو کو چه شد تو را
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو
99
هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو
1010
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
1111
زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو
1212
از می این جهانیان حق خدا نخوردهام
سخت خراب میشوم خائفم از گمان تو
1313
صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بیامان تو
1414
شیر سیاه عشق تو میکند استخوان من
نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو
1515
ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین
کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو
زمین

