غزل شمارهٔ 1539
Toggle stanza 1مگردان روی خود ای دیده رویم
11
مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم
22
سبوی جسمم از چشمهات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
33
تو جویایی و من جویانتر از تو
که داند تو چه جویی من چه جویم
44
همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم
55
منم ضراب و عشقت چون ترازو
از این خاموش گویا چند گویم
66
زهی مشکل که تو خود سو نداری
و من در جستن تو سو به سویم
77
تو اندر هیچ کویی درنگنجی
و من اندر پی تو کو به کویم
زمین

