غزل شمارهٔ 2031
شاعر: رومی
Toggle stanza 1ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
11
ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
22
دل آینه است چینی با دل چو همنشینی
صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
33
دانم که برشکستی تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
44
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری
ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
55
چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی
با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
66
ماییم ذره ذره در آفتاب غره
از ذره خاک بستان در دیده قمر کن
77
از ما نماند برجا جان از جنون و سودا
ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
88
در عالم منقش ای عشق همچو آتش
هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
99
ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند
مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
1010
سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز
آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 654
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بیما زین طعنهها گذر کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2030
روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2040
ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2042

