غزل شمارهٔ 1308
Toggle stanza 1گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
11
گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق
22
ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را
مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق
33
زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان
زان شکرهایی که روید هر دم از نیهای عشق
44
یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را
ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق
55
در میان ریگ سوزان در طریق بادیه
بانگهای رعد بینی میزند سقای عشق
66
ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز
یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق
77
شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق
قبههای موج خیزد آن دم از دریای عشق
زمین

