غزل شمارهٔ 1992
شاعر: رومی
Toggle stanza 1خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
11
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
22
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
33
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی
شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
44
هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی
وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
55
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی
ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
66
هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی
اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن
77
میر چوگانی ما جانب میدان آمد
پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
88
روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه
نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
99
جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا
جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن
1010
روی و مویی که بتان راست دروغین می دان
نامشان را تو قمرروی زره موی مکن
1111
بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی
پیش بیچشم به جد شیوه ابروی مکن
1212
قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است
جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن
1313
دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن
دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن
زمین

