غزل شمارهٔ 1931
Toggle stanza 1عقل از کف عشق خورد افیون
11
عقل از کف عشق خورد افیون
هش دار جنون عقل اکنون
22
عشق مجنون و عقل عاقل
امروز شدند هر دو مجنون
33
جیحون که به عشق بحر می رفت
دریا شد و محو گشت جیحون
44
در عشق رسید بحر خون دید
بنشست خرد میانه خون
55
بر فرق گرفت موج خونش
می برد ز هر سوی به بیسون
66
تا گم کردش تمام از خود
تا گشت به عشق چست و موزون
77
در گم شدگی رسید جایی
کان جا نه زمین بود نه گردون
88
گر پیش رود قدم ندارد
ور بنشیند پس او است مغبون
99
ناگاه بدید زان سوی محو
زان سوی جهان نور بیچون
1010
یک سنجق و صد هزار نیزه
از نور لطیف گشت مفتون
1111
آن پای گرفتهاش روان شد
می رفت در آن عجیبهامون
1212
تا بو که رسد قدم بدان جا
تا رسته شود ز خویش و مادون
1313
پیش آمد در رهش دو وادی
یک آتش بد یکیش گلگون
1414
آواز آمد که رو در آتش
تا یافت شوی به گلستان هون
1515
ور زانک به گلستان درآیی
خود را بینی در آتش و تون
1616
بر پشت فلک پری چو عیسی
و اندر بالا فرو چو قارون
1717
بگریز و امان شاه جان جو
از جمله عقیلهها تو بیرون
1818
آن شمس الدین و فخر تبریز
کز هر چه صفت کنیش افزون

