غزل شمارهٔ 1377
Toggle stanza 1ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
11
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
تو کعبهای، هر جا روم قصد مقامت میکنم
22
هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن میشود چون یادِ نامت میکنم
33
گَه همچو باز آشنا بر دست تو پر میزنم
گَه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت میکنم
44
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل میزنی؟!
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت میکنم
55
دوری به تن، لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزنِ دزدیده من چون مه پیامت میکنم
66
ای آفتاب، از دورْ تو بر ما فرستی نورْ تو
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت میکنم
77
من آینهٔ دل را ز تو اینجا صقالی میدهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم
88
در گوش تو، در هوش تو، وَندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد؟! تو منی وین وصف عامت میکنم
99
ای دل، نه اندر ماجرا میگفت آن دلبر تو را
«هر چند از تو کم شود از خود تمامت میکنم؟!»
1010
ای چاره در من چارهگر، حیران شو و نظّارهگر
بنگر کز این جمله صُوَر این دم کدامت میکنم
1111
گَه راست مانند الف، گَه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته میشوی، یک لحظه خامت میکنم
1212
گر سالها ره میروی چون مهرهای در دست من
چیزی که رامش میکنی زان چیز رامت میکنم
1313
ای شه حُسامالدّین حسن، میگوی با جانان که: «من
جان را غلاف معرفت بهرِ حُسامت میکنم»

