غزل شمارهٔ 2318
Toggle stanza 1مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
11
مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره
22
ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته
بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره
33
صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر
ای آب روان کرده از مرمر و از خاره
44
ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده
وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره
55
ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما
و اندیشه روان کرده از خون دل پاره
زمین

