غزل شمارهٔ 219
Toggle stanza 1چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
11
چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
22
چو شیر پنجه نهد بر شکستهآهوی خویش
که: ای عزیز شکارم، چه خوش بود به خدا
33
گریزپای رهش را کشانکشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
44
بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا
55
چو جانِ زارِ بلادیده با خدا گوید
که: جز تو هیچ ندارم، چه خوش بود به خدا
66
جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این
به هیچکس نگذارم چه خوش بود به خدا
77
شب وصال بیاید شبم چو روز شود
که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا
88
چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش
رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا
99
بیابم آن شکرستان بینهایت را
که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا
1010
امانتی که به نُه چرخ درنمیگنجد
به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا
1111
خراب و مست شوم در کمال بیخویشی
نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا
1212
به گفت هیچ نیایم چو پُر بود دهنم
سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا

