غزل شمارهٔ 1645
Toggle stanza 1گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
11
گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم
22
یوسفانند که درمان دل پردردند
که ز مستی بندانند که ما درمانیم
33
ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند
چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم
44
ما خرابیم و خرابات ز ما شوریدهست
گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم
55
کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس
کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم
66
مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار
که سزای سر صدریم و یا دربانیم
77
هر کی از صدر خبر دارد او دربان است
ما ز جان بیخبریم و بر آن جانانیم
88
من نخواهم که سخن گویم الا ساقی
می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم
99
خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم
بار ما می کشد و ماش همیرنجانیم
1010
یار ما داند کو کیست ولی برشکند
خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم
1111
سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم
ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم
1212
یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است
ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم
1313
بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است
ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم
زمین

