غزل شمارهٔ 2257
Toggle stanza 1قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
11
قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
خردم راه گم کند ز فراق گران تو
22
کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو
کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو
33
رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر
صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو
44
چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم
نه از آنم که سر کشم ز غم بیامان تو
55
بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بیدلم
مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو
66
کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی تو
سبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو
77
مَلَک و مردم و پری مَلِک و شاه و لشکری
فلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو
88
چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو
99
ز اشارات عالیت ز بشارات شافیت
مَلِکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو
1010
همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوان
همه عالم نوالهای ز عطاهای خوان تو
1111
به نواله قناعتی نکند جان آن فتی
که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو
1212
چه دواها که میکند پی هر رنج گنج تو
چه نواها که میدهد به مکان لامکان تو
1313
طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو
نظر تن بنام تو هوس دل بنان تو
1414
جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی
به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو
1515
به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبان
که روان است کاروان به سوی آسمان تو
1616
خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجو
که ندانی نهان آن که بداند نهان تو
1717
تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرون
که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو
1818
شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرین
برساد از جناب حق به مه خوش قران تو
زمین

