بخش 32 - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص
Toggle stanza 1قصهٔ شاه و امیران و حسد
11
قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد
22
دور ماند از جر جرار کلام
باز باید گشت و کرد آن را تمام
33
باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
44
آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
55
کی برابر دارد اندر تربیت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
66
کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
77
شیخ کو ینظر بنور الله شد
از نهایت وز نخست آگاه شد
88
چشم آخُربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
99
آن حسودان بد درختان بودهاند
تلخ گوهر شوربختان بودهاند
1010
از حسد جوشان و کف میریختند
در نهانی مکر میانگیختند
1111
تا غلام خاص را گردن زنند
بیخ او را از زمانه بر کنند
1212
چون شود فانی چو جانش شاه بود
بیخ او در عصمت الله بود
1313
شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بوبکر ربابی تن زده
1414
در تماشای دل بدگوهران
میزدی خنبک بر آن کوزهگران
1515
مکر میسازند قومی حیلهمند
تا که شه را در فقاعی در کنند
1616
پادشاهی بس عظیمی بی کران
در فقاعی کی بگنجد ای خران
1717
از برای شاه دامی دوختند
آخر این تدبیر ازو آموختند
1818
نحس شاگردی که با استاد خویش
همسری آغازد و آید به پیش
1919
با کدام استاد استاد جهان
پیش او یکسان هویدا و نهان
2020
چشم او ینظر بنور الله شده
پردههای جهل را خارق بده
2121
از دل سوراخ چون کهنه گلیم
پردهای بندد به پیش آن حکیم
2222
پرده میخندد برو با صد دهان
هر دهانی گشته اشکافی بر آن
2323
گوید آن استاد مر شاگرد را
ای کم از سگ نیستت با من وفا
2424
خود مرا استا مگیر آهنگسل
همچو خود شاگرد گیر و کوردل
2525
نه از منت یاریست در جان و روان
بی منت آبی نمیگردد روان
2626
پس دل من کارگاه بخت تست
چه شکنی این کارگاه ای نادرست
2727
گوییش پنهان زنم آتشزنه
نی به قلب از قلب باشد روزنه
2828
آخر از روزن ببیند فکر تو
دل گواهیی دهد زین ذکر تو
2929
گیر در رویت نمالد از کرم
هرچه گویی خندد و گوید نعم
3030
او نمیخندد ز ذوق مالشت
او همیخندد بر آن اسگالشت
3131
پس خداعی را خداعی شد جزا
کاسه زن کوزه بخور اینک سزا
3232
گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا
صد هزاران گل شکفتی مر ترا
3333
چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حمل
3434
زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آمیزد شکوفه و سبزهزار
3535
صد هزاران بلبل و قمری نوا
افکنند اندر جهان بینوا
3636
چونک برگ روح خود زرد و سیاه
میببینی چون ندانی خشم شاه
3737
آفتاب شاه در برج عتاب
میکند روها سیه همچون کتاب
3838
آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپیدی و آن سیه میزان ماست
3939
باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
4040
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار

