بخش 12 - سخنی چند در عشق
Toggle stanza 1مرا کهز عشق به ناید شعاری
11
مرا کهز عشق به ناید شعاری
مبادا تا زیم جز عشق کاری
22
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بیخاکِ عشق آبی ندارد
33
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
44
جهان عشقست و دیگر زرقسازی
همه بازیست الّا عشقبازی
55
اگر بیعشق بودی جان عالَم
که بودی زنده در دوران عالَم؟
66
کسی کز عشق خالی شد فسردهست
گرش صد جان بوَد بیعشق مُردهست
77
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وا رهاند؟
88
مشو چون خر بهخورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد، دل درو بند
99
به عشق گُربه گر خود چیر باشی
از آن بهتر که با خود شیر باشی
1010
نروید تخمِ کس بیدانهٔ عشق
کس ایمن نیست جز در خانهٔ عشق
1111
ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟
که بی او گل نخندید، ابر نگْریست
1212
شنیدم عاشقی را بود مستی
وز آنجا خاست اوّل بتپرستی
1313
همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشقِ آفتاب، آتش پرستند
1414
مبین در دل که او سلطان جانست
قَدَم در عشق نِه، کاو جان جانست
1515
هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه، هم خرابات
1616
اگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ
1717
که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی؟
1818
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جویندهٔ کاه
1919
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را میربایند
2020
هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش
2121
گر آتش در زمین منفذ نیابد
زمین بشکافد و بالا شتابد
2222
و گر آبی بماند در هوا دیر
به میل طبع هم راجع شود زیر
2323
طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
2424
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
2525
گر از عشق، آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی؟
2626
چو من بیعشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم جانی خریدم
2727
ز عشق آفاق را پردود کردم
خِرد را دیده خوابآلود کردم
2828
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را
2929
مبادا بهرهمند از وی خسیسی
به جز خوشخوانی و زیبانویسی
3030
ز من نیک آمد این، ار بد نویسند
به مُزد من گناه خود نویسند

