بخش 55 - آگاهی یافتن خسرو از عشق فرهاد
Toggle stanza 1یکی محرم ز نزدیکان درگاه
11
یکی محرم ز نزدیکان درگاه
فروگفت این حکایت جمله با شاه
22
که فرهاد از غم شیرین چنان شد
که در عالم حدیثش داستان شد
33
دماغش را چنان سودا گرفته است
کزان سودا ره صحرا گرفته است
44
ز سودای جمال آن دلافروز
برهنه پا و سر گردد شب و روز
55
دلم گوید به شیرین دردمند است
بدین آوازه آوازش بلند است
66
هراسی نَز جوان دارد نه از پیر
نه از شمشیر میترسد نه از تیر
77
دلش زان ماه بیپیوند بینم
به آوازیش از او خرسند بینم
88
ز بس کآرد به یاد آن سیمتن را
فرامش کرده خواهد خویشتن را
99
کند هر هفته بر قصرش سلامی
شود راضی چو بنیوشد پیامی
1010
ملک چون کرد گوش این داستان را
هوس در دل فزود آن دلسِتان را
1111
دو هممیدان به هم بهتر گرایند
دو بلبل بر گلی خوشتر سرآیند
1212
چو نقدی را دو کس باشد خریدار
بهای نقد بیش آید پدیدار
1313
دل خسرو به نوعی شادمان شد
که با او بیدلی همداستان شد
1414
به دیگر نوع غیرت برد بر یار
که صاحب غیرتش افزود در کار
1515
در آن اندیشه عاجز گشت رایش
به حکم آن که در گل بود پایش
1616
چو بر تن چیره گردد دردمندی
فرود آید سهی سرو از بلندی
1717
نشاید کرد خود را چارهٔ کار
که بیمار است رای مرد بیمار
1818
سخن در تندرستی تندرست است
که در سستی همه تدبیر سست است
1919
طبیب ار چند گیرد نبض پیوست
به بیماری به دیگر کس دهد دست

