بخش 69 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
Toggle stanza 1جوابش داد سرو لالهرخسار
11
جوابش داد سرو لالهرخسار
که دایم باد دولت بر جهاندار
22
فلک بند کمر شمشیر بادت
تن پیل و شکوه شیر بادت
33
سری کز طوق تو جوید جدایی
مباد از بند بیدادش رهایی
44
به چشم نیک بینادت نکوخواه
مبادا چشم بد را سوی تو راه
55
مزن طعنه که بر بالا زدی تخت
کنیزان تو را بالا بود رخت
66
عَلَم گشتم به تو در مهربانی
عَلَم بالای سر بهتر تو دانی
77
من آن گَردم که از راه تو آید
اگر گرد تو بالا رفت شاید
88
تو هستی از سر صاحبکلاهی
نشسته بر سریر پادشاهی
99
من از عشقت برآورده فغانی
به بامی بر چو هندو پاسبانی
1010
جهانداران که ترکان عام دارند
به خدمت هندویی بر بام دارند
1111
من آن تُرک سیهچشمم بر این بام
که هندوی سپیدت شد مرا نام
1212
و گر بالای مه باشد نشستم
شهنشه را کمینه زیردستم
1313
دگر گفتی که آنان کهارجمندند
چنین بر روی مهمان در نبندند
1414
نه مهمانی، تویی باز شکاری
طمع داری به کبک کوهساری
1515
و گر مهمانی اینَک دادمت جای
من اینَک چون کنیزان پیش بر پای
1616
به صاحب ردی و صاحب قبولی
نشاید کرد مهمان را فضولی
1717
حدیث آن که در بستم روا بود
که سرمست آمدن پیشم خطا بود
1818
چو من خلوتنشین باشم تو مخمور
ز تهمت رای مردم کِی بُوَد دور؟
1919
تو را بایست پیری چند هشیار
گُزین کردن، فرستادن بدین کار
2020
مرا بردن به مهد خسروآیین
شبستان را به من کردن نوآیین
2121
چو من شیرینسواری زینی ارزد
عروسی چون شِکر کاوینی ارزد
2222
تو میخواهی مگر کز راه دستان
به نقلانم خُوری چون نُقل مستان
2323
به دست آری مرا چون غافلانْ مست
چو گل بویی کنی اندازی از دست
2424
مکن پردهدری در مهد شاهان
تو را آن بس که کردی در سپاهان
2525
تو با شکر توانی کرد این شور
نه با شیرین که بر شکر کند زور
2626
شکرریز تو را شکر تمام است
که شیرین شهد شد وین شهد خام است
2727
دو لَختی بود در، یک لَخت بستند
ز طاووس دو پر، یک پر شکستند
2828
دو دلبر داشتن از یکدلی نیست
دو دل بودن طریق عاقلی نیست
2929
سزاوار عطارد شد دو پیکر
تو خورشیدی تو را یک برج بهتر
3030
رها کن نام شیرین از لب خویش
که شیرینی دهانت را کند ریش
3131
تو از عشق من و من بینیازی
به من بازی کنی در عشقبازی
3232
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم
تو را آن بس که بردی نیزه در روم
3333
چو سلطان شو که با یک گوی سازد
نه چون هندو که با ده گوی بازد
3434
ز دَه گویی به دَه سویی است ناورد
ز یکگویی به یک گویی رسد مرد
3535
مرا از روی تو یک قبله در پیش
تو را قبله هزار از روی من بیش
3636
اگر زیبارخی رفت از کنارت
از او زیباتر اینک ده هزارت
3737
تو را مُشکوی مشکین پُر غزالان
مَیفکن سگ بر این آهوی نالان
3838
ز دوراندازی مُشکوی شاهم
که در زندان این دِیر است چاهم
3939
شوَم در خانهٔ غمناکی خویش
نگه دارم چو گوهر، پاکی خویش
4040
گِل سرشوی از این معنی که پاک است
به سر برمیکنندش گر چه خاک است
4141
بیاساید همه شب مرغ و ماهی
نیاسایم من، از جانم چه خواهی؟
4242
منم چون مرغ در دامی گرفته
دری دربسته و بامی گرفته
4343
چو طوطی ساخته با آهنینبند
به تنهایی چو عنقا گشته خرسند
4444
تو در خرگاه و من در خانهٔ تنگ
تو را روزی بهشت آمد مرا سنگ
4545
چو من با زخم خو کردم در این خار
نه مرهم باد در عالم نه گلزار
4646
دو روز عمر اگر داد است اگر دود
چنان کش بگذرانی بگذرد زود
4747
بلی چون رفت باید زین گذرگاه
ز خارا بِهْ بریدن تا ز خرگاه
4848
بر این تن کو حمایل بر فلک بست،
به سرهنگی، حمایل چون کنی دست؟
4949
به گوری چون بری شیر از کنارم
که شیرینم نه آخر شیرخوارم
5050
نه آن طفلم که از شیرینزبانی
به خرمایی کلیجم را ستانی
5151
در این خرمن که تو بر تو عتاب است
به یک جو با مَنت سالی حساب است
5252
چو زُهره ارغنونی را که سازم
بیازارم نخست، آن گه نوازم
5353
چو آتش گر چه آخر نور پاکم
به اول نوبت آخر دودناکم
5454
نخست آتش دهد چرخ آن گهی آب
به حال تشنگان دربین و دریاب
5555
به فیاضی که بخشد با رطب خار
که بیخارم نیابد کس رطبوار
5656
رطب بیاستخوان آبی ندارد
چو مَه بیشب بود تابی ندارد
5757
بسی همصحبتت باشد در این پوست
ولیکن استخوان، من مغزم ای دوست
5858
تو در عشق من از مالی و جاهی
چه دیدی جز خداوندی و شاهی
5959
کدامین ساعت از من یاد کردی؟
کدامین روزم از خود شاد کردی؟
6060
کدامین جامه بر یادم دریدی؟
کدامین خواری از بهرم کشیدی؟
6161
کدامین پیک را دادی پیامی؟
کدامین شب فرستادی سلامی؟
6262
تو ساغر میزدی با دوستان شاد
قلم شاپور میزد، تیشه فرهاد

