بخش 4 - آمرزش خواستن
Toggle stanza 1خدایا چون گِلِ ما را سرشتی
11
خدایا چون گِلِ ما را سرشتی
وثیقتنامهای بر ما نوشتی
22
به ما بر خدمتِ خود عرض کردی
جزای آن به خود بر، فرض کردی
33
چو ما با ضعف خود در بند آنیم
که بگذاریم خدمت تا توانیم
44
تو با چندان عنایتها که داری
ضعیفان را کجا ضایع گذاری؟
55
بدین امّیدهای شاخ در شاخ
کرمهای تو ما را کرد گستاخ
66
وگرنه ما کدامین خاک باشیم
که از دیوار تو رنگی تراشیم؟
77
خلاصی ده که روی از خود بتابیم
به خدمت کردنت توفیق یابیم
88
ز ما خود خدمتی شایسته ناید
که شادُروانِ عزّت را بشاید
99
ولی چون بندگیمان گوشهگیر است
ز خدمت بندگان را ناگزیر است
1010
اگر خواهی به ما خط در کشیدن
ز فرمانت که یارد سر کشیدن؟
1111
و گر گردی ز مشتی خاک خشنود
تو را نبْوَد زیان، ما را بود سود
1212
در آن ساعت که ما مانیم و هویی
ز بخشایش فرو مگذار مویی
1313
بیامرز از عطای خویش ما را
کرامت کن لقای خویش ما را
1414
من آن خاکم که مغزم دانهٔ توست
بدین شمعی دلم پروانهٔ توست
1515
تویی کهاوَّل ز خاکم آفریدی
به فضلم زآفرینش برگزیدی
1616
چو روی افروختی، چشمم برافروز
چو نعمت دادیام، شکرم در آموز
1717
به سختی صبر ده، تا پای دارم
در آسانی مکن فرموش کارم
1818
شناسا کن به حکمتهای خویشم
برافکن برقع غفلت ز پیشم
1919
هدایت را ز من پرواز مستان
چو اول دادی آخر باز مستان
2020
به تقصیری که از حد بیش کردم
خجالت را شفیع خویش کردم
2121
به هر سهوی که در گفتارم افتد
قلم درکش، کزین بسیارم افتد
2222
رهی دارم به هفتادودو هنجار
از آن، یک ره گُل و هفتادودو خار
2323
عقیدم را در آن ره کش عماری
که هست آن راه، راه رستگاری
2424
تو را جویم ز هر نقشی که دانم
تو مقصودی ز هر حرفی که خوانم
2525
ز سرگردانی توست این که پیوست
به هر نااهل و اهلی میزنم دست
2626
به عزمِ خدمتت برداشتم پای
گر از ره یاوه گشتم راه بنمای
2727
نیت بر کعبه آوردهست جانم
اگر در بادیه میرم ندانم
2828
به هر نیک و بدی کاندر میانه است
کرم بر توست، وآن دیگر بهانه است
2929
یکی را پای بشکستی و خواندی
یکی را بال و پر دادی و راندی
3030
ندانم تا من مسکین کدامم
ز محرومان و مقبولان چه نامم؟
3131
اگر دین دارم و گر بتپرستم
بیامرزم به هر نوعی که هستم
3232
به فضل خویش کن فضلی مرا یار
به عدل خود مکن با فعلِ من کار
3333
ندارد فعلِ من آن زور بازو
که با عدل تو باشد همترازو
3434
بلی از فعل من، فضلِ تو بیش است
اگر بنوازیام بر جای خویش است
3535
به خدمت خاص کن خرسندیام را
به کس مگذار حاجتمندیام را
3636
چنان دارم که در نابود و در بود
چنان باشم کزو باشی تو خشنود
3737
فراغم ده ز کارِ این جهانی
چو افتد کار با تو، خود تو دانی
3838
مَنِه بیش از کشش تیمار بر من
به قدر زورِ من نِه بار بر من
3939
چراغم را ز فیضِ خویش دِه نور
سرم را زآستان خود مکن دور
4040
دل مست مرا هشیار گردان
ز خواب غفلتم بیدار گردان
4141
چنان خسبان چو آید وقت خوابم
که گر ریزد گلم ماند گلابم
4242
زبانم را چنان ران بر شهادت
که باشد ختم کارم بر سعادت
4343
تنم را در قناعت زندهدل دار
مزاجم را به طاعت معتدل دار
4444
چو حکمی راند خواهی یا قضایی
به تسلیم آفرین در من رضایی
4545
دماغ دردمندم را دوا کن
دواش از خاک پای مصطفی کن

