شمارهٔ 6
Toggle stanza 1صراحی دگر بارم از دست برد
11
صراحی دگر بارم از دست برد
به من باز بنمود می دستبرد
22
هزار آفرین بر می سرخ باد
که از روی ما رنگ زردی ببرد
33
بنازیم دستی که انگور چید
مریزاد پایی که در هم فشرد
44
برو زاهدا خورده بر ما مگیر
که کار خدایی نه کاریست خرد
55
مرا از ازل عشق شد سرنوشت
قضای نوشته نشاید سترد
66
مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ
ارسطو دهد جان، چو بیچاره کرد
77
مکش رنج بیهوده خرسند باش
قناعت کن ار نیست اطلس چو برد
88
چنان زندگانی کن اندر جهان
که چون مرده باشی نگویند مرد
99
شود مست وحدت زجام الست
هر آن کـاو چو حافظ می صاف خورد
زمین

