مثنوی (الا ای آهوی وحشی)
Toggle stanza 1اَلا اِی آهویِ وَحشی! کجایی؟
11
اَلا اِی آهویِ وَحشی! کجایی؟
مرا با توست چندین آشنایی
22
دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس
دَد و دامت، کمین از پیش و از پس
33
بیا تا حال یکدیگر بِدانیم
مُراد هم بجوییم ار توانیم
44
که میبینم که این دشتِ مُشَوَّش
چراگاهی ندارد خُرَّم و خَوش
55
که خواهد شد، بگویید ای رفیقان
رفیقِ بیکسان، یارِ غریبان
66
مَگر خضْرِ مُبارک پی درآید
ز یُمْنِ همَّتش، کاری گُشاید
77
مگر وقتِ وفا پَروَردَن آمد
که فالَم «لا تَذَرْنِی فَرْداً» آمد
88
چنینم هست یاد از پیرِ دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
99
که روزی رهرُوی در سرزمینی
به لُطفش گفت رِندی رهنشینی
1010
که ای سالک چه در اَنبانه داری؟
بیا دامی بِنِه، گر دانه داری
1111
جوابش داد گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
1212
بگفتا چون به دست آری نشانش
که از ما بینشان است آشیانش
1313
چو آن سروِ روان شد کاروانی
چو شاخِ سرو میکن دیدهبانی
1414
مَدِه جامِ مِی و پایِ گُلَ ازْ دست
ولی غافل مَباشَ ازْ دَهرِ سَرمست
1515
لبِ سَرچشمهای و طَرْفِ جویی
نَمِ اَشکی و با خود گفت و گویی
1616
نیازِ من چه وزن آرد بدین ساز
که خورشیدِ غَنی شد کیسهپرداز
1717
به یادِ رفتگان و دوستداران
موافق گَرد با اَبرِ بهاران
1818
چنان بیرحم زد تیغِ جدایی
که گویی خود نبوده است آشنایی
1919
چو نالان آمَدَت آبِ رَوان پیش
مَدَد بَخشَش از آبِ دیدهٔ خویش
2020
نکرد آن همدمِ دیرین مُدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
2121
مگر خضرِ مبارکپِی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
2222
تو گوهر بین و از خَرمُهره بگذر
ز طرزی، کآن نگَردد شُهره، بگذر
2323
چو من ماهیِ کِلک آرَم به تَحریر
تو از «نون والقلم» میپُرس تَفسیر
2424
روان را با خِرَد دَرهم سِرِشتم
وَز آن تخمی، که حاصل بود، کِشتم
2525
فَرَحبَخشی درین ترکیب پیداست
که نغزِ شعر و مغزِ جانِ اَجزاست
2626
بیا وَز نِکهَتِ این طیبِ اُمّید
مشامِ جانْ مُعطّر ساز جاوید
2727
که این نافه زِ چینِ جیبِ حورَ است
نه آن آهو که از مَردم نُفور است
2828
رفیقان، قدرِ یکدیگر بدانید
چو معلوم است شَرح از بَر مَخوانید
2929
مقالاتِ نصیحتگو همین است
که سنگاندازِ هجران در کمین است

