غزل شمارهٔ 477
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منی
11
دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی
22
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پِیام افتند هر دم انجمنی
33
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
44
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی
55
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی
66
ببین در آینهٔ جام، نقشبندیِ غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمنی
77
از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
88
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
99
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
کشان دل تو به سوی گلی و نسترنی
من و شکسته دلی و هوای سیم تنی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1973
اگر تو میلِ محبّت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 603
دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.
قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 65
ز من مدار توقع سخن از انجمنی
که نیست باعث گفتار چشم خوش سخنی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6876

