غزل شمارهٔ 371
Toggle stanza 1ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
11
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
22
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
33
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
44
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
55
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
66
چون میرود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
77
المنة للَّه که چو ما بیدل و دین بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
88
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

