غزل شمارهٔ 373
Toggle stanza 1خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
11
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
22
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بریم
33
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
44
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
55
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
66
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
77
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بریم
88
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
99
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
1010
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
1111
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
1212
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

