غزل شمارهٔ 445
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1تو را که هر چه مراد است در جهان داری
11
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
22
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
33
میان نداری و دارم عجب که هر ساعت
میان مجمع خوبان کنی میانداری
44
بیاضِ رویِ تو را، نیست نقشِ دَرخور از آنک
سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
55
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
66
مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما
مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
77
به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست
به قصد جانِ منِ خسته در کمان داری
88
بکِش جفای رقیبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر یارِ مهربان داری
99
به وصل دوست گرت دست میدهد یک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
1010
چو گل به دامن از این باغ میبری حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به حق آنک تو جان و جهان جانداری
مرا چنانک بپروردهای چنان داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3085
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
دوم به لطف نگویم که در جهان داری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 569
ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
که غافلی ز بهاری که در خزان داری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6855
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6856

