طهمورث
Toggle stanza 1پسر بد مر او را یکی هوشمند
11
پسر بد مر او را یکی هوشمند
گرانمایه طهمورث دیو بند
22
بیامد به تخت پدر بر نشست
به شاهی کمر بر میان بر ببست
33
همه موبدان را ز لشکر بخواند
به خوبی چه مایه سخنها براند
44
چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
55
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
66
ز هر جای کوته کنم دست دیو
که من بود خواهم جهان را خدیو
77
هر آن چیز کاندر جهان سودمند
کنم آشکارا گشایم ز بند
88
پس از پشت میش و بره پشم و موی
برید و به رشتن نهادند روی
99
به کوشش از او کرد پوشش به رای
به گستردنی بد هم او رهنمای
1010
ز پویندگان هر چه بد تیز رو
خورش کردشان سبزه و کاه و جو
1111
رمنده ددان را همه بنگرید
سیه گوش و یوز از میان برگزید
1212
به چاره بیاوردش از دشت و کوه
به بند آمدند آن که بد زان گروه
1313
ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز
چو باز و چو شاهین گردن فراز
1414
بیاورد و آموختنشان گرفت
جهانی بدو مانده اندر شگفت
1515
چو این کرده شد ماکیان و خروس
کجا بر خروشد گه زخم کوس
1616
بیاورد و یکسر به مردم کشید
نهفته همه سودمندش گزید
1717
بفرمودشان تا نوازند گرم
نخوانندشان جز به آواز نرم
1818
چنین گفت کاین را ستایش کنید
جهان آفرین را نیایش کنید
1919
که او دادمان بر ددان دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه
2020
مر او را یکی پاک دستور بود
که رایش ز کردار بد دور بود
2121
خنیده به هر جای شهرسپ نام
نزد جز به نیکی به هر جای گام
2222
همه روز بسته ز خوردن دو لب
به پیش جهاندار بر پای شب
2323
چنان بر دل هر کسی بود دوست
نماز شب و روزه آیین اوست
2424
سر مایه بد اختر شاه را
در بسته بد جان بدخواه را
2525
همه راه نیکی نمودی به شاه
همه راستی خواستی پایگاه
2626
چنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابید ازو فرّهٔ ایزدی
2727
برفت اهرمن را به افسون ببست
چو بر تیز رو بارگی بر نشست
2828
زمان تا زمان زینش بر ساختی
همی گرد گیتیش بر تاختی
2929
چو دیوان بدیدند کردار او
کشیدند گردن ز گفتار او
3030
شدند انجمن دیو بسیار مر
که پردخته مانند از او تاج و فرّ
3131
چو طهمورث آگه شد از کارشان
بر آشفت و بشکست بازارشان
3232
به فرّ جهاندار بستش میان
به گردن بر آورد گرز گران
3333
همه نرّه دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
3434
دمنده سیه دیوشان پیشرو
همی بآسمان برکشیدند غو
3535
جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمربستهٔ جنگ و کین
3636
یکایک بیاراست با دیو جنگ
نبد جنگشان را فراوان درنگ
3737
از ایشان دو بهره به افسون ببست
دگرشان به گرز گران کرد پست
3838
کشیدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند آن زمان زینهار
3939
که ما را مکش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما کهت آید به بر
4040
کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
4141
چو آزاد گشتند از بند او
بجستند ناچار پیوند او
4242
نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را به دانش برافروختند
4343
نبشتن یکی نه، که نزدیک سی
چه رومی، چه تازی و چه پارسی
4444
چه سغدی، چه چینی و چه پهلوی
ز هر گونهای کان همی بشنوی
4545
جهاندار سی سال از این بیشتر
چه گونه پدید آوریدی هنر
4646
برفت و سر آمد بر او روزگار
همه رنج او ماند از او یادگار

